
خداحافظ ای حافظ حرفهای تنهاييم
خدابدرود ای مثل رود در ذهن من جاری
بسلامت ای حافظ سلام همیشه ام
در پناه خدا ای پناهگاه شبهای غربتم
ای آبی تر از دريا
ای سبز تر از جنگل
خدا بــــدرود...خدا يـــاور

بگو پس نوبت ما كو؟
سهم ما قسمت ما كو؟
حرمت خلوت ما كو؟
سکوت
در انحنای تنهايی خويش ... بين ماندن و رفتن ...بين بودن ونبودن... بين نياز و استغنا ... بين خاموشی و فرياد ... رفتن را بر می گزينی
حسی گنگ و نا مفهوم با معنايی به وسعت اندوه تو را در برمی گيرد و بغضی خاموش گلويت را می فشارد . می شکنی .... می شکنی و از مرور خاطره ها خيس می شوی
می دانی در زير لايه های سکوت و فراموشی خواهی پوسيد . می دانی در چشم اين رهگذران غريبه مهجور خواهی ماند . آری خوب می دانی که از خستگی حرفهای بر دل مانده مچاله خواهی شد .. ولی رفتن را بر می گزينی
می دانی دوباره بايد پشت اين حصارهای تودرتو و تو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با اين روزمرگی بيهوده بجنگی ... اما رفتن را بر می گزينی
می روی و سکوت پيشه می کنی و آنقدر غرق در اين سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فرياد کنی ! با تمام وجودت فرياد کنی ! با تاروپودت
پس دوباره باز می گردی . ولی می دانی آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فرياد زد
و ای کاش کسی معنای اين سکوت را می فهميد
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟
اما دگر چشمی به انتظارت نیست ای راه رهائی من
دیدارت برایم تمام لحظه ها بود اما امید امدنت تمام شد ...
ناامید نیستم ولی امید امدنت را دیگر نمی توانم حس کنم
شاید شب های تاریک دل همیشه خواهد ماند ...!!!
ارزو می کنم تمام لحظه های رندگی مثل باد تمام شود
یا فراموش کنم خود را و معنی انتظار را....

شفق را به چله نشـستم
با چشمی بارانی
در طوفانی از دستهای
انتظار
و امتداد بلند از وهمی تاریک
بختک کدام رویا؟
چشمهای بسته کدام کابوس؟
تاول فـراموشی کدام جاده؟
که لبهایی خونبار را
در عطش التیام
می گدازد
شاید....
من شــعر نا تمام بـامـدادی بـزرگ باشم
کـه
در شـراری از جهـالت و تقصیـر سوخــته
خلـوتی دوباره؟
یا قصیده ای بی ردیف؟
که سرودن را
فــرو خورده است
آتشی که سیگار را
از عمق ریه های شک
تا ریشه های حرمان
دود می کند
دردی مبهم
در گلوگاهی از خلط و خون
